خرید بک لینک
میگه خوشگل! میگم این عکس که از پشته!! :| میگه چه ربطی داره! آدم نمیتونه از پشتم خوشگل باشه؟! چیزی نمیگم ولی یه عکس تار میدم! میگه دیدی خوشگلی؟!!! میگم تو تاری همه خوشگلن! میگه چرا اصرار داری که نیستی؟ میگم اوکی! در حد معمول هستم. مثلا از ده چهار میگه آفرین. ولی از ده شیش :* لبخند میفرستم. . +بعد تو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 11:28

منکه گلایه ای ندارم فقط می گویم کاش با این حجم از غصه و اندوه و اشکهای کپه شده پشت پلکهایم مجبور نبودم برای شبکاری بروم اصلا با خود شبکار بودن مشکل ندارم با این حالِ بدِ گاهوبیگاه روحم مشکل دارم. عین موجی ها، از قعر وجودم بیخبر بالا می آید، گلویم را میفشارد با سوالهای همیشگی و بی جواب مانده به خاط

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 11:28

امروزمون خنکای مه انگیز جاده های شمال بود :) ارتفاعات غربی گیلان عزیزم... سبزی و طراوات و نسیم یخ! مایی که موقع حرکت از سمت رشت کولر ماشینو رو آخرین توان گذاشته بودیمو با عینک دودیو کلاه لبه دارو کرم ضدآفتاب از چنگول کشیدنای! خورشید خانوم فرارمیکردیم، حالا در به در تو صندوق عقب دنبال پتو و کاپشن بو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 1:43

انقدر زیاااااد مُستَرِسَم برای فردا!!! قراره یه فرشته که حتی نمیدونم دختره یا پسر! به دنیا اضافه بشه:) مامانشم از خواننده های دشتمونه:) براشون دعاکنیم که زایمان راحت و لذت بخشیو پشت سر بذارن و مامان و نی نی صحیح و سالم باشن الهییییییییییی بی مقدمه! از ترسهای دوران کودکی و حتی نوجوانی من....ترس ا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 1:43

یک روز پر بدو بدو! و شگگگگفت انگیزانه!!!

ولی حیف که خییییلی خستم برای روایت کردنش

+خداروشکرررر مامان و گل پسرکش هردو سالمن:) رفتم دیدمشون! و میتونم بگم بینظیرترینننن قرار وبلاگیم بود!

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 1:43

یه کیفی داره این خستگی و خواب آلودگی بعد از کار !

مثل الان که دارم بیهوش میشمو اختیار پلکام از کفم رفته

عنوان:حسین دهلوی

دلم میخواست بغل میشدم!

ماساج میگرفتم

موهام ناز میشد

اسممو به نجوا توی گوشم میشنیدم

به همین وضوح!!!

آقای اسکارو فقط من میتونم بغل کنم. اون نمیتونه. چون یه بالشِ پیر و بدون دسته

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 0:32

مامان که کلا نمیدونستن امروز آزمون دارم! فقط همکارام خبرداشتن. صبح بیدارشدم و حال به شدت بدی داشتم. فوری قرص خوردم و تصمیم گرفتم چهل دقیقه ای بخوابم بعد برم. ولی نرفتم در آخر... با این شد سومین سالی که از سن تحصیلیم عقب افتادم. البته به دلیل نیمه دومی بودن، میشه چهارمین سال:) یادمه دوران ابتدایی و ر

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 0:32

خب مدتیه مرد رشتی نمینویسه! از اردیبهشت تا حالا چندتا کامنت بی اسم و نشون! داشتم که آیا ازیشون باخبرم من؟! واقعا حق میدم که دنبال کننده های ایشون کنجکاو باشن که بدونن کجا رفته؟چه بلایی سرش اومده؟ چرا خبری نداده از خودش؟! حالا به رسم همشهری بودن!!! از من و دوست دیگمم پرس و جو شده ... باید مختصر و مفی

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

میگه به چه کار مشغولید؟ میگم تماشای مادرم! .... رو تختم دراز کشیده بودمو مشغول گوشی بازی! شنیدم یه آهنگ گیلکی گذاشته... سربلند کردم دیدم داره میرقصه! مامانِ گریزون از رقص من! با اون آهنگ شاد گیلکی (چینی ام، چینی ام، چینی ام لای لای!) می رقصیدو به سمت اتاقم میومد گفت پاشو بیا پیش مامان. تو آشپزخونه

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

قدیم ترها! بنظرم تصویر یک زن باردار یا یک مادر درحال شیردادن به فرزندش ضعیفترین و قابل ترحم ترین حالت برای یک زن بود! فکرمیکردم اگر قصدم بارداری بشه روزی، برم یه شهر دیگه تا هیچ دوست و آشنا و همکاری منو با اون شکل و وضعیت نبینه!!! یا شیردادن به بچم تو یه اتاق دربسته و به دور از چشم پدرش باشه حتی. در

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

من. الان بعد از کلی خستگی و استرس راه باید اونجا میبودم

تنهای تنها!

ولی

الان تو اونجایی

درسته توام تنهایی!

ولی غربت من تو شهر غریبو نداری دست کم و یا شاید کلی خاطره ی مشترک با اون فضا!

امیدوارم خییییییلی خوش بگذره بهتتتتتتتت

ایش:دی


+منم الان شادوخندان دارم  بامامانم میرزاپیزا!!! درست میکنیم با سالادشیرازیه آبغوووره دار:پی

+مرسی که قبولش کردی:)

+ازون پست مزخرفا که فقط من میفهممشو نهایتا یکی از بین شماها:دی


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

یه دفتر جلومه، یه مداد اومدم بنویسمش. دستم نرفت به نوشتن. عادتی شدم به تاچ این دکمه های نامرئیه روی صفحه... جای نوشتن رو برگه ها. ورقش زدم. یه خاطره از شهریور پارسال توش بود... گویا بارون زده بود بعد از دوهفته گرمای سخت نوشته بودم که خونه اجاره نرفته و اوضاع مالی به همه! که دوهفته بعد قراره طرحم شرو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

اون روز حالم خوش نبود، ولی میگفتم میخندیدم. خوش اخلاق بودم یکی از همکارا بلند گفت امروز رو فرم نیستیا! همزمان رزیدنتمونم تایید کرد حرفشو. گفت راست میگه گفتم من؟!چرا میگید؟ گفت وقتی یکی هرروز مدان درحال ورجه وورجه و بالاپایین پریدنو خندیدنه، یه روز که رو فرم نباشه لو میره دیگه گفتم واقعا؟؟ من چنین آ

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

بعد از بیماریم واسم ازون شربت پرتقالیای بچگیامون بودا... مثلثی بود شیشه اش... ازونا خرید باباروش عکس سه تا بچه ی آلمانیه که دارن لی لی بازی میکننو میخندن :)+چهارکلیو وزنی که از دست داده بودم دو کیلوش برگشته. راست میگفت که آب بدنته!+روزی که کتاب دختر پرتقالیو بهم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

خدایا چرا نمیشه یبار من مثل آدم!!! و متشخص از روز قبل آماده سفرم باشمو اینجوری به پرپرزدن نیوفتم یه ساعت مونده به حرکت؟؟؟ :((( نت هم که ندارم. ام پی تری پلیر هم ندااارم. هیچی ندارم تنها راهی که به ذهنم رسید برای حوصله سر نرفتن. در راه!!! کتاب و کتاب صوتیه ناتور دشتو میبرم و یکی هم دانلود میکنم:| نمی

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

دلم نمیخواد صبح بشه! همینطور بی دلیل کاملا:| و مثلا دیشب با تمام وجودم منتظر بودم زودتر صبح شه. بعدا نوشت: الان دیگه دمه ظهره(ساعت 11:40) و من خیلی خوشالم که صبح شد:) خوبیه جاهای خشک اینه که سایه های خنک دارن! دیروز همین موقعها: تاریک و تار ( به منچه! نور صفحتونو زیاد کنید!) (0 لایک)

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

اگر همین حالا آتش سوزی بشود چه میکنم؟ لپتاپ و گوشیها،چندتکه طلا و کارتهای بانکی و مقدار اندک پول نقدی که دارم را فوری برمیدارم و از خانه بیرون میزنم! نه دنبال ساعت یادگار پدربزرگ میگردم نه انگشتر برنجی مادربزرگم یا حعبه خاطرات دوران مدرسه و لباسهای کودکی ام. همه و همه این چیزهایی که به زور درون کمده

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 15:15

بچگیام از نوزادی! تا اواخر دبستان همیشه سه تا دونه النگو دستم بود وقتی میرفتم دریا. زیرآب که شنا میکردم، اونا به هم میخوردن... ازین صداهای جادویی میدادن! کودن نبودم! ولی تا مدتها فکرمیکردم صدای خوردن صدفا بهمدیگست :) که زیرآب جا به جا میشن... همیشه مدت طولانی تری دوسداشتم زیرآب باشمو اون صدارو بشنوم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

ساعت یک و سی دقیقست فکرمیکنم شب درازی پیش رومه... به درازی موهای گیسو مثلا فردا با تیم انزلی مسابقه دارن امروز مدام میومد میگفت خوبی؟ بیحال میگفتم آره این خوبی خوبی پرسیدناش دلیل داشت. شب لوداد خودشو!باز اومد گفت خوبی گوجی؟ گفتم آره. گفت شنیدم فردا میخوای بیای تشویقم کنی. نمیدونستم جریان چیه. ولی گ

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

برام میخونه و من میخندم!خودشم لبخند میزنه! میگم خیلی ازت لج دارنااا! میگه آره انگارمیگم شکایتی چیزی نمیکنی؟میگه ببین به از من گنده تراش هزارجور  تهمت دزدی و اختلاس و کلاهبرداری. و مال مردم خوری زدن! به من چی!یه تهمت دِمُده:))که دو سه دوره پیش باب شده بودخود

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

تیم گیسوجان بردش^_^

و گیسوجان هم به عضویت تیم منتخب کشوری دراومددددددد

مرسی از دعاهای ناخواستتون:*:*:*

البته دماغشم ترک برداشت بچه و یکم کتفش آسیب دید ولی چنانننننی خوشاله که درد حالیش نیست

هی من میگم عشق خوبه عشق خوبه

اینجور عشقو میگفتماااا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

عجب رعد و برق قشنگیه

هواشناسی هفت درصد احتمال بارندگی داده

ولی به همینم میشه امیدوار بود

از صداهای مورد علاقم در حال حاضر:

صدای رعد

صدای خروپف بابام

صدای ضعیف کولر

یادتون داده بودم دیگه تو گیلکی به رعد و برق میگن گُرخانه

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

امروز اولین نهار و اولین شامم رو بعد از چهار روز بی غذایی! خوردم خداروشکر که فعلا نه بالاآوردم نه پایین آوردم:))) ولی قبل خواب باز یک حرکت علمی تخیلی زدم و یه عاااالمه تخم شربتیو تو شربت پرتقال ریختم و سرکشیدم حالا حس میکنم کلی بچه غورباقه تو معده و رودم درحال تمرین پرش هستن:| انقد که صدا میده! +م

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

برم تو کارِ یه کار هیجان انگیزه  یواشکی؟ :پیمثلا یه سفر نصف شبانه  بی اطلاع والدین و وابستگان:)عصر میرمصبح روز بعد برمیگردم!اتفاقا تو شهر مذکور احدی ام منتظرم نیست:(خودممو خودم! تنهای تنهابه صرف یه تفریح پرخرج:|لیست پروازای عصرو تو اون روز چک کردم... ب

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

میگه چه قدر لاغرشدی !میگم چهارکیلو تو پنج روز! تو یکماه ماه رمضون صد گرم هم کم نکرده بودم!باورتون میشه؟میگه آب بدنته دختر. جبران میشه..احساس میکنم همراه با آب بدنم حجم زیادی از شور و نشاطمم از دست دادم انگار. اغلب سکوتم و لبخند! و خواب یا لم دادن. 

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

هربار من دارم میرم شبکاری انگار برم سفر! کوله باااااری میبندما. پگ خواب. پگ کتابام. کوله و لپتاپم. پگ خوراکی:| همه هم جدا جدا نگهباناهم دیگه فهمیدن، اثاثمو میبینن با پوزخند سلام میگن:| خوشم میاد ما دهه هفتادیا همه چیو به سمت لوث شدن میکشونیم:پی بعد جالبه اکثرا حتی به اون پگ خوابمم نمیرسم بازش کنم! ر

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 21:04

عیدموووووون مبااااارک

حالم کااااملا خوب شد خداروشکر!

یادم اومد میزبانمونم باهامون میادش:) گوربانش بشم که انقد خوبه دیگه

عیدیامونم از مامان بابا گرفتیم:) جای شما خالی :پی

الهی همه سالم و خوش و خندان باشن تو این لحظه ها

+فطریه دادن یجور عیدی کنار گذاشتن برای دیگرانه. من چقدررررر دینمو دوسدارم با این رسم و رسوماش

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 2:33

الان در خانه عزیزجون هستم با مامان! حاج آقا حالشون بدشده بود و خاله کوچیکه زنگ زد ابراز نگرانی کرد ماهم خودمونو رسوندیم و امشب اینجا لنگر انداختیم دوتا خواهری دارن گیلکی صحبت میکنن و من غرق کیف میشم از گپ زدنشون! اونموقعها که عزیزجونم زنده بود منومامان چهارصبح میومدیم شیفتو از دایی تحویل میگرفتیم(من

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 2:33

عبامو میندازم رو دوشمو راهی حیاط خلوت میشمحسابی بارون گرفته... به شدت شرجی شدهبابا همچنان درحال کارای فنی با قسمتهای مختلف خونه ست و اصلا خبر ندارم بقیه کجا هستن. حتی نمیپررسم! چون خواب بودم تا الان و از شدت صدای بارون بیدارشدمگفته اخبار عید فطر است و ولی م

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 2:33

بدن درد و کوفتگی لرز نفسهای به شماره افتاده یخ زدگی نوک انگشتان دستوپا دلشوره ی عجیبببب همه پس از بیدارشدن از زواله خواب! چمه؟ :| اخبار تکمیلی: موارد دو و سه و پنج رفع شد. با چای و ژلوفن و بامیه! در حال رسیدگی به مورد یک و چهار با دستکش و جوراب پشمی بعدتر نوشت: حالم کاملا خوب شد و به جاروجنجال ساب

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 2:33

صفحه بندی